تبليغاتX
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
خونه ی مادربزرگ و پدربزرگ!

سلام یه خاطره اونم به خاطر مطلبی که پسردایی مجتبی گذاشت و یکباره من رو به دنیای بچگی برد.

********************************************************************

به خاطر پدر بزرگ و مادر بزرگ که سایشون همیشه بالا سرمون باشه!

یادش بخیر بچگیها خونه مادربزرگ با درختهای نخل بزرگی توی اون خونه ی بزرگ که هرکدومش به اسم یکی از بچه ها بود یاد اون خرماهای شیرین عسلیش که تو دهن آب میشد یاد شبهای پر ستاره ای بخیر که تو حیاط خونه مادرجون تا صبح با اونها سر میکردیم، میدونی چرا میگم مادر جون؟ آخه از بچگی بهش میگفتیم مادرجون، حالا هم که بزرگ شدیم همونجوری صداش میکنیم، بابا جونم قضیه اش همینه به خدا بچگونه نیست تنها ارث پاکی هستش که از بچگی برام مونده، یاد اون فاخته ای که صبح سحر با کوکو گفتنش داشت اون رو فریاد میزد هنوزم که میرم تو خیال صداش تو گوشم می پیچه حالی به حالیم می کنه، حالا که اینها رو مینویسم اشک تو چشام جمع میشه و حسرت اون روزها رو میخورم، حسرت کم سن و سالی برادر سه سالمو که هنوز قلب پاکش به هیچ چیز این دنیا آلوده نشده و هیچ چیزی رو شونه هاش سنگینی نمیکنه.

اما حالا بعد بیست و چند سال...

هم من بزرگ شدم هم دوست همیشگی دوران بچگیم مجتبی،  از اون درختها جز چند تا تنه که هر سال فرسوده تر میشند هیچی نمونده، دیگه از اون خرما عسلی ها هم خبری نیست همه چیز خشک و خالی بی روح اما فقط یه چیزه که مایه ی برکت اون خونه است که همیشه هوس رفتن به اون جا و زنده کردن خاطرات گذشته رو برام زنده می کنه  اونم وجود پر برکت مادربزرگ و پدربزرگه.

واما سالها بعد ...

فقط یک کلمه برامون می مونه یادش بخیر یادش بخیر یادش بخیر....

هدف این پست من این بود که بهتون بگم قدر لحظات پاک و بی آلایش زندگی رو بدونیم و نذاریم به هیچ قیمتی ساده و رایگان از کنارمون بگذرند تا یه روز خدای نکرده بجای کلمه بالا بگیم افسوس افسوس و افسوس ... و اما حرف آخر،بیاین تو این روزهای اعیاد شعبانیه و این روزهای فرخنده از خدا و ائمه بخوایم که بزرگترهامون رو همیشه سالم و سرحال نگه داره و سایشون بالا سرمون باشه، به خصوص پدر، مادر،پدر بزرگ و مادربزرگها و... .

یاحق.

http://www.iricap.com/images/other/music/sajad4.jpg    

 
نوشته شده توسط داود رجبیان در 0:46 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
استاد و دانشجو...
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است . بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم . ».....استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال اين بود: « کدام لاستيک پنچر شده بود؟»

برگرفته از سایت   میکروبیولوژی بیوتکنولوژی 86 شاهد
نوشته شده توسط داود رجبیان در 14:32 | | لينک به اين مطلب
.::مطالب پيشين::.
انتقالی::
2 مطلب::
خونه ی مادربزرگ و پدربزرگ!::
در حاشیه خبر یک طرح مضحک ، قدیمی و سوخته!!!::
ترس::
ساعاتی با طبیعت::
شروعی دوباره::
یه توقف یه ماهه::
pillcam Eso2 یک قرص برای دیدن مری::
اندازه گیری قند خون از روی پوست::